تبار کوروش از جانب پدرش به پارس ها میرسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آنها را نقش کردهاست. بنیانگذار سلسلهٔ هخامنشی، شاه هخامنش انشان بوده که در حدود ۷۰۰ میزیستهاست. پس از مرگ او، فرزندش به حکومت انشان رسید. حکومت وی نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول شاه انشان و آریا رامن شاه پارس دنبال شد. سپس، پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه اول شاه انشان و آرشام شاه پارس، بعد از آنها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر آژی دهاک ( آستیاگ) پادشاه ماد ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:52 توسط ماننا
|
امروز می خواستم یک نکته ی بسیار ظریف را بیان کنم شاید شما هم به این نکته توجه کرده باشین ولی خودم تازه متوجه شدم.امروز صبح بر خلاف همیشه زنگ شیمی حواسم جمع بود و نمیدونم چه چیزی باعث شد تا بهش گوش بدم ...(از شیمی زیاد خوشم نمیاد!)درس راجع به پیوند دایتو بود.در این درس مطلب اینه که وقتی چند اتم می خواهند پیونددایتو تشکیل دهند حتما یکی از آن ها باید فاقد الکترون و دیگری دارا باشد و آن اتمی که الکترون ندارد قطعا یون است چون اتمی بدون الکترون وجود ندارد.(یون:اتمی که الکترون از اتم دیگر گرفته یا از دست داده)مثلا هیدروژن که دارای یون مثبت است الکترون ندارد زیرا همان یکی را هم از دست داده و یون شده حالا وقتی بخواهد با یک عنصری که الکترون کاملی دارد پیوند انجام دهد آن عنصر از الکترون های خودش استفاده می کند و هیدروژن بدون داشتن حتی یک الکترون با اتم دارا پیوند می خورد و پایدار می شودخوب به نظر من نه تنها اتم به این کوچکی بلکه همه چیز در دنیا دارای همین قانون است مثل نیازمند و بی نیاز زشتی و زیبایی اگر یکی از آن ها هم نباشه نظم به هم می خوره پس همه چیز با همه که کامل میشه و معنارا می سازه پس من نباید ناراحت باشم که چرا شکست خوردم یا مشکلات دیگه مشکل و حل آن هستند که همدیگر رو کامل می کنند پس اگه من پولدارم یا بی پول باید اندیشه کنم و مکمل زندگیمو پیدا کنم و خود رو مثل همون اتم کوچک در زندگیم پایدار سازم...خوشحال میشم نظرتونو بدونم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:22 توسط ماننا
|
کلبه ای دارم کوچک و چوبی در آن زندگی خود را می نوازم چرا که در این جا منو پیانویم سال های زیادی به تنهایی سپری کرده ایم و من هر روز با نواختن آهنگ ها با او درد و دل می کنم و او نیز مرا دلداری می دهد.با هم در خوشی هستیم ولی من می دانم یک چیز در زندگیم کم است و آن عشق است.اگر چه من همه ی خوشبختی را دارم ولی آن را ندارم و به دنبال آن شبانه روز در جنگل ها می گردم و شبها ناراحتی پیدا نکردنش را با پیانو می نوازم و او مرا آرام می سازد و امید میدهد که روز دگر خواهم یافت ولی من هر روز به جنگل سر می زنم و از سبزه ها رود خانه ها کوهها دره ها دشت ها و مرغابی ها می پرسم عشق کجاست؟آنها با تعجب مرا می نگرند و می گویند تو هنوز نیافتی؟ پس زندگی نمیکنی و من هر چه به آن ها می گویم که خوشبختم حرفم را نمیپذیرند و می گویند تو هنوز نیافتی...از رزهای سرخ میپرسم عشق چیست؟می گویند عشق چیزیست که ما به خاطرش خوشبو و زیبا جلوه می کنیم رودخانه می گوید من برای عشق خود صدای زیبا دارم و همیشه در جریانم مر غابی ها می گویند ما با هر بال زدنمان او را نوازش می کنیم و دستانش را می بوسیم.کوه می گوید من به خاطر عشقم استوارم و مشتاق لبخند زیبای او هستم ومن هنوزم غمگینم که عشم را نیافتم و با خودم میگویم کی می شود او برایم نامه بنویسد؟کی می شود مرا بخواهد؟یک شب که به خانه باز گشتم پشت پیانوی کهنه ی خودم نشستم و به خودم قول دادم تا زمانی که خبری از او نشود دست از زدن بر نمیدارم و همچنان می زنم.در حال زدن فقط نام او را می خواندم و می گرستم و اشک هایم بر روی دستانم که از پیانو بر نمی داشتم می ریخت.هفت شبانه روز زدم تا این که به خواب عمیقی فرو رفتم ولی وقتی بیدار شدم خستگی زدن قبل از خواب را به یاد نمی آوردم چرا که لذت برای معشوق زدن خستگی ندارد در این احوال نامه ای را در دستان خود یافتم نفهمیدم چگونه آن را گشودم نامه خوشبو و زیبا بود و در آن نوشته شده بود:بدان که هیچگاه تنها نیستی و معشوقت در کنارت است امضا خداوند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:9 توسط ماننا
|
وقتی به دنیا وارد می شوی کودک هستی جثه ی کوچک داری ولی آیا تا حالا به آن روح بزرگ که در جثه ی کوچک جا داده شده فکر کردی؟روح از کجا آمده؟کجا بوده؟چرا این بار کالبد تو را انتخاب کرده؟چرا این دفعه تو دوباره بوجود آمدی؟اصلا تو کی هست؟چی هستی؟تو وجود داری یا فقط حامل یک روح کهنه هستی ؟حامل یک پیام بی معنی؟یک پیام که نمیدانی برای چی بوجود آمده؟چرا وقتی بزرگ میشی خیلی خیلی کم گذشته را به یاد می آوری؟چرا نمی خواهی فکر کنی به قبل از تولدت ؟! ولی هر چه قدر به خودت و ذهنت فشار بیاوری نمیتوانی از ذهنت خارج کنی.نمیشه...به خودت میگی من این صحنه را قبلا دیدم این آدم رو میشناسم در حالی که هیچگاه ندیده بودمش و... چطور با ندیدن آنها نشناختن آنهابرایت آشناست؟چرا تا به حال به این فکر نکردی که چرا بچه های یک خانواده به هم این قدر تفاوت دارند؟یکی موفق یکی فرضا قاتل قاتلی که به طور وحشتناک انسان ها را نابود میکند!چی باعث این تفاوت ها در دو فرزند می شود؟فقط روح -فکر فکر باعث تخریب روح است روح را کثیف می کند و آن را تا مرحله ی جنون می بره باعث نابودی همه چیز می شود.حتی نابودی روح پاک یک کودک .کی تا حالا مرده و بازگشته؟کی برگشته و از آن دنیا خبر آورده؟روح وقتی می میرد دیگه چیزی وجود نخواهد داشت !پس روح جاودان است برای جاودانگی جاودانگی جهان ــمگر جهان جاودانه است؟؟نمیدانیم؟اگر این جهان و تمام سیارات کهکشان ها نابود گردد چی می شود؟؟چه اتفاقی رخ خواهد داد؟پس چی می ماند؟اگر هیچ نماند پس چی میماند؟پوچی...پوچی...وپوچی پوچی مطلق چیست؟پس این وسط تکلیف روح چه می شود؟روح که در بین کالبدها می چرخد آری روح در بین کالبد ها می چرخد و هنر ها و خیانت های افراد گذشته را که روح را شکل داده است منتقل می کند.برای همین است که یکی ریاضیدان فیلسوف و... میشود زیرا آن فرد ریاضی دان در گذشته این فعالیت ها را داشته حالا به وسیله ی روح آن را منتقل می کند.روح بین انسان ها می چرخد انسان چیست؟؟ انسان بدون روح هیچ است.یک تکه گوشت که از تعدادی سلول و... ساخته شده و برای ابدیت ساخته نشده پس اگر این جهان نابود شود این موجود ساخته شده از سلول(آدم) نابود می شود.پس روح در پوچی چه می کند؟روح می چرخد ثابت و پایدار نیست.چرا روز به روز کودکان متولد شده باهوش تر از نسل قبل می شوند؟چرا حتی یک کودک تازه متولد شده را از نظر عقلی نمیتوان با کودک حتی ۶ سال بعد از خودش مقایسه کرد؟فکر چیه؟اندیشه چیست؟فکر باعث نابودی تو و روح تو و در نتیجه ابدیت روح است.پس اندیشه چیست؟نه اندیشه جاودان است و برای جاودانگی ساخته شده است پس فکر و اندیشه با هم به ابدیت می رسند.و با هم در ستیزند.درست مانند نیکی و بدی درست مانند کالبد و روح مه با هم به جاودانگی می رسند.در حالی که باز هم با هم در ستیزند.زمانی این دو با هم در ستیز نخواهند بود که ما به یاد آوریم(همه چیز ها را)اگر نتوانیم به جسم(کالبد)کمک کردیم به فکر... درست در حالی که خودمان خبر نداریم.پس انسان گناهکار که با روح کثیف از دنیا می رود آن روح چه میشود؟نابود می شود؟به ابدیت نمی پیوندد؟اما کجا این اتفاق رخ خواهد داد؟این روح طی چندین مرحله امتحان می گردد دوباره و از نو.اگر توانست به ابدیت برسد پاداشی هزاران برابر روح پاک می ربرد.ولی اگر نتوانست؟به راستی آیا این اندیشه نیست که می تواند به روح زخمی کمک کند؟اگر آن روح با فکر هم نهشت شدچی؟فکر جسم روح ناپاک و نا کامل وخام همه ی اینه برابر یک چیز بیش نیستند نابودی...پس نابود می شود؟آری ولی زمان می برد و بلز هم مانند خوبی و بدی تا ابدیت با هم در ستیزند حال این سوال؟در ابدیت چه می ماند؟اگر هیچ نماند چه می شود اگر روح نتوانست با فکر مقابله کند در ابدیت هیچ نمیماند و آیا این خارج از عقل نیست که در ابدیت هیچ نماند؟جز خدا.اگر هیچ نماند پس چی هست؟نه روح نه کالبد نه فکر نه ذهن نه اندیشه...!!پس چی می ماند یا اگر روح پیروز شودچه می شود؟به کلی از همه ی این ها می گذریم و می خواهیم به فقط یک هدف برسیم برای رسیدن به این هدف بزرگ و ارزشمند اینقدر سختی لازمه؟اگر کسی نتوانست بر این مسیر طولانی پیروز شود چه؟نه در ابدیت باخت بی معناست همه پیروزند همه این راه را می پیماییم راه ابدیت تا به ابدیت برسیم به او برسیم به خدا...
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 14:36 توسط ماننا
|
زاد روز کوروش کبیر پادشاه ایران زمین بر همه ی آریایی های عزیز پیروز باد.

+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:55 توسط ماننا
|
مهرگان
دروود دوستان اغلب ما اطلاعاتی در باره ی این جشن داریم ولی خوب است دوباره جشن ها را به یاد بیاوریم در حالی که هنوز خیلی ها نمیدانند.البته عقاید فرق می کند!!
جشن مهرگان از روزی که فرشتگان اهورامز و به کمک کاوه باعث شدند تا آفریدون ضحاک عرب را برای رهایی از شر و آسیب او به ایرانیان به دماوند کوه بیاویزد به این نام معروف و حتی بعد از نوروز یکی از مهم ترین و بهترین جشن های پارسیان شد.
پس چه خوب است این روز را گرامی بداریم...

+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:47 توسط ماننا
|
به نام ایزد جان و خرد
ایزد یکتایی که لحظه به لحظه او را بیشتر درک میکنم
ای مردم بابل ما همه بندگان اهورا مزدا هستیم...ما نه پیروزیم و نه شکست خورده!ما امروز در سراسر این سرزمین پهناور همگی با هم برابریم...همگی آزادیم...و همگی پاکیم.ما همگی دوستیم ما تنها یک دشمن داریم و دشمن همه ی ما اهریمن است و جز او دیگر سایه ای نیست.ما همگی نوریم...سربازان اهورامزداییم.از این لحظه من پادشاهی ام رابر این مبنادر تمام کره ی خاکی در سراسر این خاک پهناور که به فرمان من است اعلام میکنم.از این پس نام شاهنشاهی ما هخامنشی خواهد بود و این را به یاد پدر بزرگ عزیزم که بخشی از اندیشه های نیک او به من به ارث رسید به عاریه بر می دارم.ما از این لحظه اندیشه و دین هر کس را محترم خواهیم دانست.هر کس به دین خودش خواهد پرداخت هر کس نتیجه ی انتخاب خود را خواهد دید.هیچکس حق تجاوز به حقوق دیگری را ندارد از این لحظه تمام بردگان آزادند.من تمامی گناهکاران را از این لحظه بخشیدم هیچکش مغضوب من نیست هیچ بابلی از آن چه بوده نترسد این یک بخشایش عمومی است.و زنان بالشاسر که در حرمسرای بابل بوده اند از این لحظه آزادند مال و اموالی در حد بازرگانی ثروتمند به هر یک از شما داده می شود و بعد شما می توانیدبه هر جای ایران پهناور از هند تا مصر و از توران تا یونان که خواستید بروید.شوهر شما مرده و شما وارثان او هستید داشته های شخصی خودتان را بردارید و از کاخ خارج شویدتمامی خزانه ی بالشاسر در میان مردم همین شهر به مساوات تقسیم خواهد شد.میان مرد و زن پیر و جوان و کودک تمایزی نیست.هر کس در قلمروی من به لطف اهورا مزدا زندگی میکند از حقی مساوی با همه برخوردار است.تمامی تبعیدیان با هزینه حکومت هخامنشی به شهر و کشورشان باز خواهند گشت.و با هزینه ی هخامنشی شهر ها و معابدشان دوباره راه خواهد افتاد.من تا زمانی که به تمام سخنانم جامه ی عمل بپوشانم در این شهر خواهم ماند.آری زمین مقدس است...ما نیز یک به یک مقدسیم...این اهورا مزداست که ما را مقدس آفریده..و ما جهان زیبا را زیبا تر خواهیم کردبرای چنین هدفی همگان کار خواهند کرد...همه به دین و زبان خویش خواهند پرداخت و همه آزاد خواهند بود.

+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:57 توسط ماننا
|
زرتشتیان
مذهب زرتشت نیز مانند همه مذاهب دیگر، از دو بخش کتاب و سنت تشکیل شده است، کتاب آسمانی زرتشتیان «گاتاها» نام دارد که پیام های آسمانی بوده، کتاب دینی مزداپرستان را تشکیل می دهد و کتاب هایی که از زمان اشوزرتشت، تاکنون توسط موبدان بزرگ از روی ضرورت اجتماعی و سیاسی زمانه نوشته شده است را مجموعاً«اوستا» می نامند و سنن و آداب و رسوم و اوراد و ادعیه و دستورات مذهبی زرتشتیان را تشکیل می دهد. قابل توجه است که بخش دینی (کتاب) از سنت(بخش مذهبی) زرتشتیان به روشنی قابل تفکیک است و باورهایی که در این دو بخش مشاهده می شود را نیز می توان به سادگی از یکدیگر جدا نمود.
تاریخچه آتش:
بر روی کره ی زمین و فراتر از آن پدیده هایی هستند که فروزانند و برای انسان روشنایی بخش می باشند(خورشید،ستارگان، چراغ های الکتریکی و...) امّا از میان همه ی آن ها آتش جایگاه دیگری دارد و تنها کانون فروزانی است که انسان هر وقت اراده کند می تواند در اختیار داشته باشد.
آتش مظهر ذات پر فروغ خداوند و جلوه آتش یگانه ی هستی و نزدیک شدن به درک حقیقت آفرینش و شناخت خداوند است. یعنی همان چیزی که در باور عارفان خردمند ایرانی به گونه ی نزدیک شدن به خدواند یا بازگشت به اصل تعبییر یافته است.از این رو بشر باید آتش را ارج و احترام گذارد و آن را چون درفشی به نشانه ی سرافرازی های تمدن چندین هزار ساله ی خویش، همواره بر پا و روشن نگاه دارد. به روایت شاهنامه ی فردوسی، آریاییان در سال های نخستین حکومت پیشدادیان راه روشن کردن آتش را یافتند و شیوه ی مهار کردن آن را آموختند و از آن زمان تحولی شگرف در چگونگی زندگی آنان به وجود آمد. آنان این رویداد بزرگ را شادمانه جشن گرفتند و برای گرامی داشتن و بهره گیری از آن، در هر کوی و برزن آتشی افروختند و جانانه آن را نگهداری کردند و بدین گونه بود که آتشکده ها به وجود آمدند.

+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:36 توسط ماننا
|
دولت هاى بزرگ دنياى قديم كه از ۴ هزار سال قبل شكل گرفته بودند بيشترين تمركز را در بين النهرين يا عراق كنونى داشتند. اين دولت ها اكثراً قدرتمند، ثروتمند و بعضاً جنگجو مانند قوم آشور بودند.
اقوام بين النهرين در زمانى كه در اوج اقتدار بودند اقوام شرقى مستقر در ايران كنونى، اقوام خاور نزديك و مصرى ها را نيز تحت فرمان داشتند اما منابع تاريخى نشان مى دهد كه قدرت گرفتن ماد ها در شرق قدرت آنها را تحت الشعاع قرار داد. از طرف ديگر اقوام قدرتمندى در جنوب اروپا در حال قدرت گرفتن بودند، مضافاً آنكه تضاد شديد منافع اين اقوام با يكديگر آنها را مجبور به انجام جنگ هاى بسيار طولانى كرده بود كه در آخرين آن هوخشتر آشور را از روى زمين محو كرد. البته خيانت بابليان در سقوط نينوا بى تاثير نبود.
اما براى مردم بين النهرين اين آخر ماجرا نبود، هخامنشيان در مركز ايران قدرت گرفته بودند و اكنون براى تبديل شدن به يك امپراتورى بزرگ تنها فتح بابل را در بين النهرين «كم» داشتند.
كوروش كبير طى سال هاى ۵۴۶ ق. م تا ۵۳۸ ق. م به درجه اى از قدرت رسيده بود كه مطمئن شود از نبرد بين النهرين دست خالى باز نمى گردد. كوروش در نبرد با كرزوس بسيار سريع عمل كرد و بنابراين دولت هاى بابل و مصر فرصت تجهيز خود را نيافتند. در ۵۳۹ ق.م كوروش با ارتشى مجهز و بزرگ از دجله عبور كرد. بابل به دليل داشتن برج و بارو هاى بسيار بزرگ و مرتفع معروف بود و گمان بسيارى بر اين بود كه كوروش از حمله خود طرفى نبندد. نبوئيد پادشاه بابل كه مردى هنردوست بود براى مقابله با سپاه كوروش پسر خود بلتسر را به مقابله با كوروش فرستاد اما بلتسر شكست خورد و به سمت بابل عقب نشست.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:13 توسط ماننا
|
دیشب زنی را دیدم که روی پله های معبد نشسته بود در حالی که دو مرد در سمت راست و چپ او نشسته اند و به او مینگریستند.با تعجب او را دیدم یک طرف صورتش رنگ پریده بود و یک طرف دیگر گلگون.(روی پله های معبد)
چهره ای دیدم که به هزار چهره در می آید و چهره ای که همیشه در یک قالب بود.
چهره ای دیدم که توانستم درون پنهان زشتش را در یابم و چهره ای که چون نقاب رویش را برداشتم زیبایی بی نظیر درونش را مشاهده کردم.
چهره ای پیر دیدم که چین و چروکش از پیغام تهی بود و چهره ای صاف که همه چیز بر آن نقش بسته است.
من چهره ها را میشناسم زیرا از ورای آن چه دیدگانم می بافد به آنان مینگرم تا حقیقتی که پشت آنهاست را ببینم.(چهره ها)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 16:14 توسط ماننا
|